روزی تعدادی از روستاییان دیلم تصمیم گرفتند به دیدن آیت الله حاج شیخ محمد تقی شوشتری (ره) بروند، تا شیخ را از نزدیک زیارت کنند . هر کدام مقداری از محصولات خود را به عنوان هدیه بر داشتند و با هم راهی شوشتر شدند. وقتی به خانه شیخ رسیدند، هدایای خود را تقدیم کردند.
شیخ از آن ها تشکر و قدردانی کرد. سپس گفت : این هدایا را با خود ببرید و به فلان کس در روستای خودتان بدهید و نام آن مرد را بر زبان آورد! روستاییان تعجب کردند! آن ها وقتی برگشتند، هدایا را به خانه آن شخص بردند و از او پرسیدند ، آیا شیخ شوشتری را می شناسی؟ وی گفت : اسمش را شنیده ام اما تا به حال او را ندیده ام. گفتند : آیا تا به حال برای او نامه نوشته ای؟ یا تلفنی با ایشان صحبت کرده ای؟ آیا سفارش و پیغامی برای ایشان فرستاده ای؟ وی انکار کرد!
پس آنچه برایشان پیش آمده بود، برای آن مرد تعریف کردند. آن مرد گفت : به علت کثرت عیال بسیار نیازمندم اما تا به حال حاضر نشده ام، دستم را به طرف کسی دراز کنم و قرض بگیرم. همیشه بعد از نماز از خداوند کمک و مساعدت می خواهم!
