دل بریدن هنر رندان است.
گویا این سرزمین مردگان است.
ره ز روی تو ستادن هنر نیست.
افسوس که پای تو لنگان است.
در کوی رندان افسوس جای ما نیست
آن دشت بی دمن خواستگاه ما نیست.
ما همه روزی سوی او خواهیم رفت
گویا این دنیا سرزمین ما نیست
افسوس دل بتو سپردم نرسیدم
اشک تاوان ریختم نرسیدم
بس است آن اشکها که ریخته شد
جگر سوزاندم آخر هم نرسیدم
گرد پیری نشست و خرده مگیر
روزی جوانبودیم بهانه مگیر
صد افسوس جوانی کجا و پیری کجا
این آتش عشق از من زار مگیر
نادم از آنم که فرصت برفت
مثل ابر و باد عمر برفت
خاطر تو در دل و جانم نشست
اما دریغ و درد ایمان برفت
ترگ درختی فتاد از شاخساران
گلی پژمرده شد از کوهساران
برگ و گل را چیدن ناسزاست
نم نم باران میبارد بر دشتساران
نادم از آنم که چرا آمدم
گریان از آنم که چرا حیرانم
خاموش از آنم که باید زیست
بهر آزمون آدم و حوا نادانم
ما در این دنیا همه از اوییم
خاکسار نقش و نگار اوییم
بر بلندای کوه نور نشسته ایم
همه منتظران عدل و داد اوییم
ظلم و ستم بیداد می کند خدا کو
دفتر مرگ آرزوست درمان کو
در میان ما کسی خدایی می کند
عدل و داد طالب می کند فریادرس کو
کسی در این دنیا خدایی می کند
به نام او بهر دنیا پادشاهی می کند
نفس حبس است از اینهمه نامردمانی
با خون جوانان، درختان آبیاری می کند
از خون جوانان ما لاله میروید
از نقش بی جان آنها سرو میروید
گویا مرگجوانان تمامی ندارد
زنهار که از خون آنها دریا می روید